پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

254

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

تأكيد كردند كه اگر به قول خود وفادار نمانند ، باشد كه خداوند آنها را خانه خراب كند . آنان به‌قدرى تحت تأثير محبت‌هاى شاه قرار گرفتند كه دو مرتبه از اسب پياده شدند و به تبعيت از رئيس خود ، دستىبيگ كه با اسم او آشنايى داريد و از فرح‌آباد برايتان نوشتم كه تفنگ فتيله‌اى مرا آزمايش كرد ، پاى شاه را بوسيدند . شاه سپس اطرافيان خود را به آنها معرفى كرد و دربارهء شرح حال هر يك مطالبى گفت ، به‌خصوص از عربى كه شيخ ناصر يا اميرناصر ناميده مىشد ، و از اهالى هويزه بود ، تعريف كرد « 1 » . من دربارهء اين مرد قبلا نيز صحبت كرده‌ام و ظاهرا او در محل حكومت خود چند تن از سفراى خارجى را ( شايد هم براى خدمت به شاه ) كشته و به ايران فرار كرده است و اكنون در اينجا مورد همه‌گونه احترام است ، ولى شاه با چنان ابهامى از اين موضوع سخن مىگفت كه من به درستى چيزى نفهميدم . شاه بدين ترتيب ازبك‌ها را ، تا پاسى از شب گذشته ، سرگرم كرد و سپس به قصر خود بازگشت ، و ما نيز به راه خود رفتيم . من از رفتار شاه دو مطلب استنباط كردم : يكى اين‌كه او ، با فهم و درايت و هوش خداداد خود ، نخست سعى مىكند اسراى جنگى را با زدن دستبند و يوغ تنبيه كند و با نشان دادن آنها به اتباع كشورش قدرت خود را بنماياند و سپس ، با آزاد كردن آنها و محبت‌هايى كه در حقشان روا مىدارد ، از اين دشمنان در حقيقت يك عده دوست مىسازد تا همه‌جا خوبىهاى او را به نحو مبالغه‌آميزى بازگو كنند ؛ دوم اين‌كه شاه واقعا مايل است با همه در حال صلح باشد و طالب جنگ و جدال نيست و دليل آن هم اين است كه پيرى خود را در جلو مىبيند و مىداند كه ديگر نخواهد توانست از طريق جنگ قلمرو خود را توسعه دهد ؛ بلكه برعكس از زندگى پرحادثهء گذشته خسته شده است و اكنون مىخواهد استراحت كند و از فكر فتوحات تازه بيرون رود و فقط به حفظ قلمرو خود راضى باشد و به‌خصوص مطلبى كه براى او كمال اهميت را دارد باقى ماندن نام نيكش است ، تا گرفتار سرنوشت خيلى از پادشاهان گذشته كه در جنگ‌هاى زمان پيرى نتايج يك عمر زندگى پرافتخار و آكنده از خوشبختى خود را از دست داده‌اند نشود . يك امر غيرعادى كه توجه مرا به خود جلب كرد ، بىاعتنايى فوق‌العادهء شاه نسبت به

--> ( 1 ) . شيخ ناصر يا امير ناصر ، فرزند شيخ مبارك ، رئيس قبيلهء مشعشع ، حكمران خوزستان بوده است . وى مدت‌ها در دربار ايران به سر برد و يكى از دختران شاه را به زنى گرفت و پس از جانشينى پدر ، عمرش زياد وفا نكرد . وى همان كسى است كه نويسنده قبلا خبر كشته شدنش را شنيده و در يكى از نامه‌هاى خود منعكس كرده بود . - م .